تبليغاتX
آبی ترین احساس

آبی ترین احساس

به نام خاطره ی... خاطره های تو...

گذشت...

روزگار عشق ورزي ها گذشت
مرغ بخت ما از اين صحرا گذشت
آن صفاي خنده ها از لب گريخت
آن بهار عشق بي پروا گذشت
سينه هست و گرمي آغوش نيست
بوسه هست و گرمي لب ها گذشت
آدمي در رنج غربت رنگ باخت
بس كه تنها آمد و تنها گذشت
خاطر ما روي آرامش نديد
عمر ما چون موج بر دريا گذشت
در سخن بودم شبي با آينه
گفتم آن شادي چه شد گفتا گذشت
گفتم آن لبخند مستي بخش كو
گفت خوابي بود و چون رويا گذشت

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نقش تو.....!

با قلموي سكوت ميكشم نقش تو را بر ديوار
نقشي از لحظه خوب ديدار
و به آن رنگ وفا خواهم زد
رنگ باران و شميم
رنگ پرواز و نسيم
شايد اين نقاشي
آخرين باشد و بس
مثل يك خواب عميق
مثل يكبار نفس
چون قلموي سكوت بيصدا ميشكند،
بعد از اين با قلم ساده عشق
مينويسم كه دلم آينه بود
در نبود تو به پاي تو نشست
مينويسم كه غرور دل من
زير پاي تو براي تو شكست

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ 91/02/25 ] [ 19:30 ] [ sharareh ] [ ]


باز آی...

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارترست

وز من دِل بی رحمِ تو بیزارترست

بُگذاشتیَم، غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ 91/02/06 ] [ 15:38 ] [ sharareh ] [ ]


روز اول...

روز اول با خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های وهوی میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه مینالید
دوستش دارم نمیدانی؟
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ 91/01/31 ] [ 17:56 ] [ sharareh ] [ ]


دعا...

سلام بچه ها

توروخدا واسه ی پسر خالم دعا کنید.تو کماست!

[ 91/01/14 ] [ 15:2 ] [ sharareh ] [ ]


برای تو می نویسم...!

این سطرها را برای تو می نویسم

با هیچ کس

حتی کلامی از آن را فاش مکن

من هم کلید زبانم را

بعد از نوشتن این شعر

به اقیانوس خواهم انداخت

 

فرصت کم است

و این کوره راه ها

هیچ کدام

مارا به جایی نمی برد

 

من راه ناشناخته ای را می دانم

اما مجال برای نوشتن نیست

و چشم هایی که چشم ندارند دیدن ما را

در پی ما هستند

 

فرصت کم است

دیدار ما

کنار همان اقیانوس ..

[ 90/12/20 ] [ 21:29 ] [ sharareh ] [ ]


رفتی؟

رفتی ؟ بی خداحافظی؟                                                                                                           فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی
برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی .
بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی
، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی
بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
 


[ 90/12/04 ] [ 17:59 ] [ sharareh ] [ ]


حسرت...!!!

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

 

[ 90/11/21 ] [ 16:39 ] [ sharareh ] [ ]


باران...!

 

باران که می بارد تو می آیی            باران گل، باران نیلوفر                    
    باران مهر و ماه و آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر      


باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد، غصه می سوزد        شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد              تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه ی بیدار             تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی         دل می کشد ما را تو می دانی

 


[ 90/11/10 ] [ 16:45 ] [ sharareh ] [ ]


رفت...رفت..رفت...

سر کلاس ادبیات معلم گفت:

فعل رفتن را صرف کن.

نوشتم رفتم، رفتی، رفت.!

ساکت می شوم ، می خندم.!

ولی خنده ام تلخ می شود.!

معلم داد می زند... خوب بعد ادامه بده.؟

رفت و دلم شکست ، غم رو دلم نشست.!

رفت و شایدم مرد...شور و نشاط را از دلم برد.!

رفت...رفت...رفت...

و من میخندم و می گویم:

        .::خنده ی من از گریه غم انگیزتر است::.

 

[ 90/10/30 ] [ 18:27 ] [ sharareh ] [ ]


بهش بگید دوسش دارم...

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته


آهسته تر از صداي بال پروانه ها


به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند


بلند تر از صداي پرواز كبوتران عاشق


به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي


چون فرياد دوستت دارم


نياز به صداي بلند يا كوتاه ندارد


فرياد دوستت دارم را


مي توان با تپش يك قلب به تمام جهانيان رساند


پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم


دوستت دارم!!!

Click to view full size image

[ 90/10/28 ] [ 20:58 ] [ sharareh ] [ ]


من تنها نیستم...

من تنهانيستم اشكهايم رادارم

اشكهايي كه از غم تو بر گونه هايم جاري ست

 من تنها نيستم لحظه هايي كه يكي پس ازديگري عاشقانه ميميرند

تاحجم فاصله راكمرنگتر كنند

من تنها نيستم چراكه خيالت حتي يك نفس ازمن غافل نميشود

چقدردوستدارم لحظه هايي راكه دلتنگ چشمانت ميشوم

 هرلحظه ديدنت برايم يك دنيادلتنگي است

وچقدرصبوراست دل من

 چراكه به اندازه ي تمام لحظه هاي عاشق بودن از تو دور هستم

ولي باز من چشم به راهم

چشم به راهم تا ارامش را به قلبم هديه كني

کاش می دانستم چیست؟!

کاش می دانستم چیست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم بهاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
آه وقتی تو چشماتت
آن جان لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد.

Click to view full size image

[ 90/10/17 ] [ 18:44 ] [ sharareh ] [ ]


بنام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

پرسید به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام با تمام وجودم داد بزنم بخاطر تو...

گفتم:به خاطر هیچکس!!!

پرسید:پس به خاطر  چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست فریاد بزنم به خاطر تو....

با یک بغض غمگین گفتم:به خاطر هیچ چیز!!!

ازش پرسیدم:تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالکه اشک تو چشماش جمع شده بو
د!!!!

گفت: به خاطر کسی که بخاطر هیچ ، زنده است!!!

[ 90/10/12 ] [ 19:43 ] [ sharareh ] [ ]


فقط خودم....فقط خودت

 

همیشه برده خواه تو،همیشه مات خواه من

                                                   بچین دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

                                                  نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه، من

پیاده را دو خانه تو، و من یکی نه بیشتر

                                                 همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من

یکی تو و یکی من، و یکی تو و یکی نه من

                                                 همیشه رو سفید تو، همیشه رو سیاه من

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

                                                 دوباره شرم سار ارتکاب این گناه من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی

                                                تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من

[ 90/10/06 ] [ 14:17 ] [ sharareh ] [ ]


قصه ی عشق...

اشک های بهاری همراه با نسیم به دیار عاشقان می آیند

و انجاست که قطرات مروارید گونه ی انها برروی زمین  پر احساس زندگی می ریزد

و صدایی به نام عشق نجوا می سازد،آری سخن عشق به گوش می رسد

صدایی که مدت هاست ناقوس طلایی قلبم را به حرکت در اورده است.

آری،آن بود که روزگاران، سال ها و ماههای زندگی مرا به من اموخت

او بود که زمان را به خاطر عشقمان از حرکت واداشت تا چندی دیگر در کنار هم بنشینیم

و قصه ای  دیگر از عشق برای هم بگوییم.

ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است...هوا بارانی است

 

آری بارانی بارانی،دلها غمگین است و عشق همانند غباری  برای چندی  از کنار پنجره می گذرد

و من، پنجره را می گشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسنه می سازم،

دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است و همانند گلهای بهاری،زیبا و مهربان،

نازنین دلم لحظه ها می گذرد من نیز غمگین تر و محزون تر می گردم چرا که  فاصله ها زیاد  می شود

و برای چندی روزی فرا می رسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم.

نمی دانم!!!ایا این دل خسته می تواند تحمل روزها ی فراق را داشته باشم!؟!؟!

نمی دانم! واقعا نمی دانم که اخر این عشق چه می خواهد شود و نمی خواهم بدانم...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

[ 90/09/30 ] [ 17:41 ] [ sharareh ] [ ]