گذشت...
مرغ بخت ما از اين صحرا گذشت
آن صفاي خنده ها از لب گريخت
آن بهار عشق بي پروا گذشت
سينه هست و گرمي آغوش نيست
بوسه هست و گرمي لب ها گذشت
آدمي در رنج غربت رنگ باخت
بس كه تنها آمد و تنها گذشت
خاطر ما روي آرامش نديد
عمر ما چون موج بر دريا گذشت
در سخن بودم شبي با آينه
گفتم آن شادي چه شد گفتا گذشت
گفتم آن لبخند مستي بخش كو
گفت خوابي بود و چون رويا گذشت
نقش تو.....!
با قلموي سكوت ميكشم نقش تو را بر ديوار
نقشي از لحظه خوب ديدار
و به آن رنگ وفا خواهم زد
رنگ باران و شميم
رنگ پرواز و نسيم
شايد اين نقاشي
آخرين باشد و بس
مثل يك خواب عميق
مثل يكبار نفس
چون قلموي سكوت بيصدا ميشكند،
بعد از اين با قلم ساده عشق
مينويسم كه دلم آينه بود
در نبود تو به پاي تو نشست
مينويسم كه غرور دل من
زير پاي تو براي تو شكست
















